![]() |
![]() |
|
| ( لحظه ای با محبوب ) |
|
با تشکر از تمامی دوستان این وبلاگ بروز نخواهد شد
همیشه شاد باشید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/21ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
قطره از چشمه جدا گشت به جستجو گری! عکس خورشید در خود دید که گرمش میکرد، اما به اندازه یک قطره کوچک از خورشید سهم می برد. او نور بیشتری می خواست. خورشید اگر خود را بیشتر بر او منعکس می کرد او خشک می شد. با خویش گفت: چرا خورشید که سرچشمه وجود اوست باید با او اینگونه رفتار کند و فقط قسمت کوچکی به اندازه قطره ای از خود را به او ببخشد و نه بیشتر! در راه آب را دید. به او پیوست بر خورشید نظری کرد دید خورشید قسمت بیشتری از خود را بر او منعکس کرده. رفت و رفت به آبهای بسیاری ملحق شد. رود شد و خورشید بر او افتاد. دریا شد و خورشید بر او آمد. نقل از: http://ekist64.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/15ساعت 22 توسط صدای آشنا |
|
|
روباهي به علت متكي بودن به هوش و ذكاوت خود غافل شد و در دام و كمين يك شير كوهي گرفتار گرديد. بنابراين قبل از اين كه توسط پنجه هاي تيز او دريده شود، ازشير كوهي پرسشي نمود: چطور شد كه با تمامي ذكاوت و باهوشيم گرفتار تو شدم در حالي كه تاكنون هيچ شيري نتوانسته مرا به دام بيندازد؟ شير كوهي پاسخ داد: شير جنگل سلطان جنگل است و شير كوهي سلطان كوه .... شير جنگل در جستجوي دام در جنگل آواره است، اما من بر بالاي كوه شكار مي بينم كه به سويم مي آيد پس در آرامش مي نشينم چون ماري چنبر زده و .... بالا نگریستن من از خردمندي من است اما تيز هوشي تو از هوشمندي تو .... پس خرد من بر هوشمندي تو غلبه نمود و تو را شكار نمودم .... روباه ادامه داد: چه تفاوتي ميان خردمندي و هوشمندي است؟ خردمند بي نياز است و خالص، اما هوشمند در زندان نياز و بقا محبوس است. روباه از شدت تاثر گريست. ناله هاي او به جهت يك عمر زندگي تلف شده نشانگر عاقبت هوشمندي او بود. در اين هنگام شير كوهي با يك پنجه پاي او را دريد و گفت هيهات اگر روزي از حيله ي تو خرد را از كف دهم .... روباه از شدت درد گفت آري گريه من از حيله ام بود، اما نداي غريب در درونم حقيقت اين دام را برايم شكافت بنابراين تسليم توام. حيله ها و هوشمندي ام مرا به اين دام هدايت نمود. روباه هنگامي كه به خود آمد شير كوهي نبود. پاهاي او نيز زخمي نبودند و در هيچ دامي گرفتار نشده بود . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/10/30ساعت 19 توسط صدای آشنا |
|
|
در حيرت می نگرم، عجز کلمات را، به هنگام وصفت تو را بوئیده ام، آن هنگام که نگاهی در ستاره ای گم میگشت تو را شنیده ام، در قهقهه های کودکی که می خندید مستت گشته ام، در سپیده ای که جز مهرت توان دیدنم نبود، آن هنگام که بوسه های نسیم چنگ بر گونه هایم میزد تو را خوانده ام، در خطوط سفید نانوشته درون دفترم محبوبم، مرا میهمان سکوت معبد درونم کن، هنگامی که آوایت بر زبانم جاریست - صداي آشنا - |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/10/24ساعت 22 توسط صدای آشنا |
|
|
آنان که گذشته را بخاطر نمى آورند محکوم به تکرار آنند |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/09/30ساعت 16 توسط صدای آشنا |
|
|
اگر به قضاوت مردم بنشيني فرصتي براي دوست داشتن آن ها نخواهي داشت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/09/14ساعت 22 توسط صدای آشنا |
|
|
كاملا دوستدار زندگي باش! همين كه دوست داشتن زندگي را آغاز كني از اين كه زندگي چقدر زيبا. شاعرانه و رامشگرانه است انگشت به دهان مي شوي. آنگاه كه انگاره هاي منفي و باطل ناپديد شوند و به جاي آن چيزهاي مثبت در درونت جاي گيرند، پرده اسرار كنار خواهد رفت و زندگي راز و رمز خود را با تو در ميان خواهد گذاشت. اين اسرار بر همه آشكار نمي شوند. اسرار زندگي نمي توانند خود را براي عموم به نمايش بگذارند. فقط زماني كه رابطه اي عميق و صميمانه با زندگي برقرار كني زندگي قلب خود را به روي تو مي گشايد و در اين گشايش پي مي بري حقيقت چيست، عشق چيست، بركت چيست.
همين كه وجودت را خالي كني و چيزي را در درون خود نبيني، ناگهان همه چيز نوراني مي شود. هزاران گل در وجودت شكوفا مي شوند. سرشار از رايحه هاي دل انگيز و نغمه هاي دلنشين مي شوي. نغمه اي كه هرگز نشنيده اي، رايحه اي كه متعلق به زمين نيست. اينگونه تو رها مي شوي. رها از زندگي، رها از مرگ، رها از خود زمان. بخشي از جريان ابدي هستي مي شوي به نقل از وبلاگ: زوربای بودا http://osholove.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/09/08ساعت 9 توسط صدای آشنا |
|
|
خواستم به شیوه عاشقان در چشمانت خیره شوم و خویش به سیلاب اشک بسپارم ناگهان دیدم در چشمان کودکی شیرین خیره گشته ام احساس کردم مرا و اشتیاقم را می بینی بی اختیار قطرات از گونه ام می غلتید خواستم به رسم عاشقان تو را ببویم ناگهان خود را میان علفزار وحشی یافتم آنجا که عطر کوهستان مد هوشم ساخته بود و صدایت . . . گوشنواز و دلربا در میان نسیم کوهستان به گوش جانم رسید وقتی دستی بر خنکای نهر جاری کشیدم دریافتم . . . اگر به برکتت عاشق گشته ام این تو هستی که همیشه عاشم بوده ای کلامم هرچند کوچک و صدایم هر چند نازک اما میدانم در گوش تو پنهان نمی ماند - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/08/13ساعت 14 توسط صدای آشنا |
|
|
صدایت می آید در نسیم ای که میان برگهای خشک درختان جاریست آرام گرفته ام و نشسته در گوشه ای فرصتی در میان هیاهو گشوده شده چه بود اگر غم فردا نبود ؟ و حسرت دیروز ؟ در این سر اضطراب و دلشوره انباشته شده اما تنم به نوازش نسیم و آوای خش خش برگها هنگامی که از میان آنها گذر می کنی، آرام گرفته چیزی انبوه اندیشه های درهم تنیده را کنار میزند و روزنی که گشوده میشود بی وزن، سبک و ناب همیشه آنجا بوده، بکر و شفاف برگی خشک و خوش رنگ بر صفحه سفید آگاهی ام، رقص کنان می افتد با جواب سوال اینک که گوشی برای شنیدن آماده است، این بوی نسیم خزان است واین تن خسته برگی دلخوش، که آخرین لحظه را نیز به رقصی جشن گرفته است اولین بار نیست بیشمار جسم خویش به باد سپرده ام و این درختی که بر او تکیه کرده ای این را دیده است من بار دیگر پایان جسمم را رقصیدم تا در بهاری دیگر جسمی نو اختیار کنم میلیونها سال چنین بوده میلیونها سال "اکنون" من لبریز از اعتماد بوده "اکنون" های دیروز و فردا درون سینه آرام می گیرم به ناگاه جستی میزنم درخت را در آغوش میگیرم خاک را می بویم درخت را می بویم و برگ ونسیم را به آسمان لاجوردی خیره میشوم و در آرام آبی اش گم میشوم - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/07/03ساعت 22 توسط صدای آشنا |
|
|
روزی دختر یکی از بازرگانان در دهکده ای که استاد بزرگ ذن ( هاکوئین ) در آن زندگی میکرد باردار شد. پدر دختر بسیار فشار آورد تا وی نام معشوقه اش را بر ملا سازد. دخترک اما معشوقه اش را بسیار دوست میداشت، بنابراین معشوقه اش را رسوا نکرد و به جای او نام هاکوئین را بر زبان آورد و گفت که هاکوئین معشوقه اش بوده. پدر دختر تا زمان بدنیا آمدن کودک سکوت کرد، ولی به محض بدنیا آمدن نوزاد، پدر کودک را برداشت و با خبر کردن اهالی روستا به در خانه هاکوئین رفت و با توهین و استهزاهای فراوان عشق بازی های خفت بار او را بر ملا ساخت. پس از فحاشی و کتک مفصلی که به هاکوئین زدند، کودک را بر سرش انداختند و گفتند آیا این کودک را می شناسی؟ این نتیجه همان گناهان ننگ آلود توست. هاکوئین اما کودک را در آغوش گرفت و فقط گفت: ( عجب !! ) بعد از آن استاد هر جا می رفت نوزاد را در ردای ژنده اش می پیچید و با خود می برد. او حتی برای لحظه ای کودک را از خود جدا نمی کرد. در شبهای بارانی و روزهای طوفانی از خانه بیرون می رفت و از همسایگانش برای کودک شیر گدائی می کرد. برخی از شاگردان او پس از این رسوائی به او پشت کردند. پس از یک سال مادر کودک دریافت که بدون کودک دلبندش نمیتواند زندگی کند و در این مدت معشوقه اصلی وی بدون اطلاع او روستا را ترک کرده بود. دختر بنابراین نام حقیقی پدر کودک را برای پدر اعتراف کرد و پدر که حسابی شرمنده شده بود مردم را جمع کرد و نزد استاد رفتند. همگی روی پاهای استاد افتادند و گل بر گردنش آویختند و ملتمسانه از او طلب آمرزش و مغفرت کردند. آنها کودک را که اینک چاق و سر حال شده بود برداشتند و رفتند. به هنگام خداحافظی هاکوئین در پاسخ فقط گفت: ( عجب !! ) این قانون" تا ثا تا " است یعنی خدا هر چه دهد یا ندهد در هر صورت خوب است. هیچ چیزی بد نیست زیرا همه چیز الهی است. زندگی را همان گونه که هست بدون هیچ استدلال یا منطق و خواهش یا نارضایتی بپذیرید. ناگهان متوجه می شوید که بدون هیچ دلیل خاصی قلبا" خوشحالید. هرگاه خوشحالیتان با دلیل خاصی همراه باشد این شادیتان خیلی طول نخواهد کشید، اما شادی بدون دلیل خاص سروری دائمی است که نتیجه پذیرش بی چون و چرای شماست. به نقل از وبلاگ: زوربای بودا مشاهده کامل: http://osholove.blogfa.com/post-18.aspx |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/18ساعت 22 توسط صدای آشنا |
|
|
زني آبستن است و پيرمرد فرزانه اي به او مي گويد كه مي تواند در مورد كودكش يك آرزو كند كه برآورده خواهد شد. زن آرزو مي كند كه كودكش را همه دوست داشته باشند.اين آرزو برآورده شده و باوجودي كه او پسر جوان بدي است، همه او را دوست دارند. تا زماني كه مرد جواني شده است، او همه چيزهايي را كه آرزوي هركسي است، در اطراف خودش دارد. ولي چنان ناشاد است كه مي خواهد خودش را بكشد. در اينجا آن پير فرزانه دوباره ظاهر مي شود و اشاره مي كند كه او مي تواند يك آرزو كند. مرد جوان آرزو مي كند به جاي اينكه همه او را دوست داشته باشند، او همه را دوست داشته باشد. آرزويش برآورده مي شود. صورت زيبايش پير و زشت مي شود و تمام شهر با او مخالف مي شوند. مردم به او سنگ مي زنند و نمي تواند غذا و لباس پيدا كند. ولي او سرشار از عشق است و هر چيز جزيي در زندگيش يك رابطه ي عاشقانه مي شود. تصميم مي گيرد به زيارتي برود و يك شب سرد با همان پيرمرد روبه رو مي شود و پيرمرد با عشقي فراوان او را پذيرا مي شود. زيارت كننده در آن پيرمرد آسوده مي گردد و دوباره كودكي معصوم مي گردد. به نقل از وبلاگ: زوربای بودا مشاهده کامل: http://osholove.blogfa.com/post-12.aspx |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/02ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
دیشب رفته بودم یه الونک ساکت که تنها صدای امواج دریا در اون به گوش میرسید من از بادبادکی که تا دوردستها اوج گرفته بود حیرت کرده بودم بادبادک اما بعد از بارون تو اون نسیم خنک اوج گرفته بود بیرون الونک اما مردم شیفته ی زلال دریا بودن دستمو دادم به تو میدونم هر وقت دلت تنگ بشه میای اونجا من سنگینم، سنگین سنگین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/05/24ساعت 15 توسط صدای آشنا |
|
|
بگذار این همیشه منتظر عاشق را به آغوش کشیم بگذار مژده ی پایان خواب آلودگی خویش دهیم بگذار این صبور همیشه منتظر را شاد کنیم اینک این ماییم خفتگان دیروز اینک ماییم دست بر چشمان خویش مالان و رقصان در این جشن حضورت در خانه ی چشم خویش این نوای شور عشقت در ضرب آهنگ پای کوبان بر زمین و این نور گرم عشقت در چشمهای خیره و حیران خیره خیره در عمق آرامت هم نوا با عشق در راهیم - صدای اشنا – |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/05/04ساعت 10 توسط صدای آشنا |
|
|
"غریبه، اشنا، هر دو میهمانیم، بنشین هرچه داریم با هم می خوریم" غریبه ام، اما اشنای اشنا غریبه ای، اما اشنای اشنا کلامت اشنا نفست گرم و نگاهت اشنا میهمانم و تورا به میزبانی خوانده ام میزبانی و مرا میهمان یافته ای چه داریم ؟ چه باید خورد ؟ می نشینم گاه نشستن است لختی در تو که خویش منی درنگ شیرین است می نشینم، می نوشم و می خورم سکوتت، این موسیقی عشق گوشنواز است تنها سکوت میکنم دریچه ی چشمانت زیباست از آن شیدای نمایی حیرت انگیز میشوم می نشینم آری درنگ شیرین است می نشینم آری می نشینم اینجا نوای عشق در نی ای میخواند اینجا نوایی سحر آمیز مرا به رقص میخواند مینوشم و می رقصم و می رقصم اینجا تو را مینوشم اینجا تو را می رقصم اینجا تو را میشنوم اینجا تو را میخوانم میهمانیست این خانه میهمانی تو میز بانم من میزبانی تو میهمانم من اینجا سکوت میخواند - صدای آشنا -
"مثل یک نی ! صدا از آن من نیست، اما بنازم لب و دستش را. مثل یک رگ، بنازم اما قلب و شریانش را. من یک هیچ مطلق، یک نیاز، بنازم اما غنای نازش را"
متن داخل "گیومه" به نقل از وبلاگ راه جاویدان http://rahejavidan.wordpress.com/ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
از نیاز من تا ناز تو راهیست به قدر بارقه ای از نگاه شیرینت و از اشتیاق من تا اشتیاق تو رقصیست به گرمای اشکی غلطان که بر گونه ام جاریست از گوش من تا نوای تو سکوت مواجیست که در عمق ارغوانی غروب جان خسته ام مینوازد ای آرام شیرین، ای عشق، ای روح جاری در معبد من مستانه تو را میرقصم - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/06ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیایی سکوت برای گفتن دارم و دنیایی فریاد برای سکوت عمری برای بودن در این لحظه و لحظه ای بوسعت چندین عمر چشمی برای دیدن و دلی برای تابیدن - صدای آشنا - |
|
RSS
|