![]() |
![]() |
|
| ( لحظه ای با محبوب ) |
|
ترس من از ترس من از درد نیست از بی دردی ست آنجا که دردی نیست، زنگی نیست برای هوشیاری ترس من از ترس نیست که از بی ترسی ست آنجا که ترس نیست ،زنگی نیست برای در امان بودن ترس من از خطر کردن نیست که از خطر نکردن است آنجا که خطر کردنی نیست، گنجی نیست برای بدست آوردن ترس من از غم نیست از بی غمی ست آنجا که غم نیست، شادی معنایی ندارد می توان در دل تاریکی روشنایی را دید می توان در دل روشنایی روشنتر از روشنایی را دید می توان غم را مثل شادی دوستداشت می توان در غم شادی را دید می توان در دل غم شادتر از شادی را احساس کرد می توان هر دو روی هر سکه را دوست داشت به نقل از: ییاله http://piyaleh.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/24ساعت 22 توسط صدای آشنا |
|
|
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی؛ نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد. داد زد و بدوبيراه گفت؛ خدا سکوت کرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت؛ خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را بهم ريخت؛ خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته و انسان پيچيد؛ خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت؛ خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست؛ به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و فرمود : عزيزم؛ اما يک روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقی است، بيا لااقل اين يک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با يک روز ... ،با يک روز چه کار می توان کرد ... فرمود: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويی که هزار سال زيسته است و آن که امروزش را در نمی يابد، هزار سال هم به کارش نمی آيد. و آنگاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و فرمود: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می چرخيد. اما می ترسيد حرکت کند می ترسيد راه برود می ترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد. قدری ايستاد ... بعد با خودش گفت : وقتی فردايی ندارم نگه داشتن اين زندگی چه فايده دارد بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد زندگی را به سر و رويش پاشيد زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود می تواند بال بزند می تواند پا روی خورشيد بگذارد می تواند ... او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد زمينی را مالک نشد مقامی را بدست نياورد اما... اما در همان يک روز: دست بر پوست درخت کشيد روی چمن خوابيد کفش دوزکی را تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد و به آنهايی که او را نمی شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان يک روز: آشتی کرد و خنديد و سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او همان يک روز زندگی کرد اما: فرشته ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زيسته بود. به نقل از: ییاله http://piyaleh.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/02/19ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
نوري در درون تو مي درخشد. اين نور همواره در درون تو بوده اما تو به آن نمي نگريستي. به آن پشت كرده بودي. از اين رو در تاريكي به سر مي بردي. تاريكي را خود ما آفريده ايم. اگر به درون بنگريم، همه چيز را نوراني خواهيم يافت و وقتی به بيرون بنگريم همه چيز را تاريك خواهيم ديد. تاريكي از آن جهت است كه ما بر بيرون متمركز شده ايم و دنياي درونمان را كاملا به دست فراموشي سپرده ايم. هستي نور است و از نور ساخته شده. به همين دليل است كه تمام كتابهاي مذهبي مي گويند خدا نور است. امروز، دانش مدرن نيز بر اين باور است كه جهان از الكتريسته و الكترون ساخته شده. الكتريسته و الكترون اصطلاحاتي علمي هستند. نور اصطلاحي است شاعرانه تر. پس از همين لحظه تصميم بگير كه تمام تلاشت را براي نگريستن به درون به خرج دهي - اشو - |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/11ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
- نیکوس کازانتزاکیس - |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/09ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
خطی متولد شد. پسرک آن را روی کاغذ کشید. آنجا کلاس درس بود. و آنگاه خطی دیگر به موازات آن زائیده شد. دو خط پس از چندی چشمشان به هم افتاد و در آن نگاه قلبشان تپیدن گرفت. آنها مهر یکدیگر در سینه جای دادند. خط اول: ما میتونیم زندگی خوبی داشته باشیم و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ. خط دوم: در هیجان بر خود لرزید خط اول: من روزها کار میکنم، مثلا" میتونم برم کنار یک جاده دور افتاده و متروک یا حتی خط کنار یک نرده بام. خط دوم: منم میتونم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل رز بشم یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت. خط اول: عجب شغل شاعرانه ای. حتما" زندگی خوشی خواهیم داشت. در همین لحظه معلم فریاد میزد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند. و بچه ها تکرار میکردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمیرسند. دو خط موازی لرزیدند و به همدیگر نگاه کردند. خط دوم بغضش ترکید و های های گریه کرد. خط اول: نه این اصلا" امکان نداره. من میدونم حتما" یه راهی پیدا میشه. خط دوم: شنیدی که چی گفتن؟ هیچ راهی نیست. ما هیچ وقت به هم نمیرسیم. و دوباره های های گریه کرد. خط اول: نباید نا امید بشیم. ما میتونیم از صفحه خارج بشیم. ما دنیا رو زیر پا میذاریم. بالاخره کسی که بتونه این مشکل رو حل کنه پیدا می کنیم. خط دوم هم آروم گرفت و اونها اندوهگین بیرون از کاغذ خزیدند و با عبور از کف کلاس وارد حیاط شدند. از آن لحظه سفرهای آن دو شروع شد. اونها از دشتها گذشتند، از صحراهای سوزان، از کوههای بلند، از دره های عمیق، از دریاها و از شهرهای شلوغ. سالها به همین صورت گذشت و اونها دانشمندان زیادی رو ملاقات کردند. ریاضیدان: این محاله، هیچ فرمول ریاضی رو سراغ ندارم که شما رو به هم برسونه. میونید شما با این کاراتون همه چی رو خراب می کنین. فیزیکدان: من از همین الان شما رو نا امید میکنم. اگه میشد قوانین طبیعت رو نادیده گرفت، دیگه دانش فیزیکی نبود. پزشک: از من هیچ کاری بر نمیاد، این درد اساسا" درمانی نداره. شیمیدان: میدونین شما دو عنصر غیر قابل تفکیک هستین. اگه قرار باشه با همدیگه ترکیب بشین، همه مواد خواص خودشونو از دست میدن، میتونین متوجه شین چی میگم؟ ستاره شناس: من فکر میکنم شما خیلی خودخواه هستید چون رسیدن شما به همدیگه یعنی نابودی جهان. میدونید با این کار شما سیارات از مدار شون خارج میشن و کرات با هم تصادم می کنن و در یک کلمه نظام دنیا از هم می پاشه. این کار شما نقض یه قانونه. فیلسوف: متاسفم، جمع نقیضین محاله. اونا به کودکی رسیدن که بهشون فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. البته نه در دنیای واقعیات. اونو تو دنیایی دیگه بجوئید. حالا کم کم چیزی در درونشان شکل می گرفت. اونا کم کم میل رسیدن به هم رو از دست میدادن. خط اول: این بی معنیه. خط دوم: چی بی معنیه؟ خط اول: همین که به هم برسیم رو میگم دیگه. خط دوم: منم داشتم همین فکر رو میکردم. اونا به راه ادامه میدادند. یک روز به یک دشت رسیدند. نقاشی میان سبزه ها ایستاده بر بومش نقش میکشید. خط اول: نظرت چیه؟ بریم توی اون بوم و از این آوارگی رها بشیم. خط دوم: میدونی بعضی وقتا فکر می کنم بیرون اومدن ما از اون صفحه کاغذ اشتباه بود. خط اول: میدونی من فکر میکنم توی اون بوم نقاشی ما حتما" به آرامش میرسیم. و اون دوتا قدم به دشت گذاشتن و روی دست نقاش رفتن و از قلمش توی بوم نقاشی لغزیدن. نقاش داشت فکر میکرد که قلمش رو حرکتی بده برای کشیدن ریل قطار، و بالاخره: اونا دو ریل قطاری شدند که از دشتی گذر میکرد، جائی که خورشید سرخ آروم پائین میرفت و اونجا تو سرخی خورشید عاقبت دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند. - با تشکر از نویسنده متن - |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/01/31ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
خواستم به شیوه عاشقان در چشمانت خیره شوم و خویش به سیلاب اشک بسپارم ناگهان دیدم در چشمان کودکی شیرین خیره گشته ام احساس کردم مرا و اشتیاقم را می بینی بی اختیار قطرات از گونه ام می غلتید خواستم به رسم عاشقان تو را ببویم ناگهان خود را میان علفزار وحشی یافتم آنجا که عطر کوهستان مد هوشم ساخته بود و صدایت . . . گوشنواز و دلربا در میان نسیم بهار کوهستان به گوش جانم رسید وقتی دستی بر خنکای نهر جاری کشیدم دریافتم . . . اگر به برکت تو من امروز عاشق گشته ام اما این تو هستی که همیشه عاشم بوده ای و خود را میوه’ عشق ات یافتم کلامم هرچند کوچک و صدایم هر چند نازک اما میدانم در گوش تو پنهان نمی ماند - دوستت دارم – - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/29ساعت 17 توسط صدای آشنا |
|
|
امروز، هستیم. مرا می بینی و تو را می بینم. تو را حس می کنم، نگاهم می کنی، به چشمانت می نگرم. چشمانت یعنی: تو هستی. تو هستی و من، که به تو خیره گشته ام. تو را می کاوم، جسم ات را لمس می کنم، گرمائی که در تمام جسمت جاریست. مرا لمس میکنی و گرمای جاری در جسمم به تو می گوید: من هستم. این گرما و هستی، یعنی بودن. در چشمانم خیره میشوی، چیزی اصیل تر از جسمم می جوئی، که آنجا، پشت نگاه من، جائی جاریست، همچون گرمای هستی ام. فردا، اما یکی نیست، و نیز امکان لمس دیگری. مرا به یاد می آوری، ابتدا، اغلب این روی میدهد، در مسیری که باهم قدم زده ایم، به ناگاه مرا بیاد می آوری و در خانه ای که هم صحبت بودیم و این با گذر زمان کم رنگتر میشود. به مناسبتی برای یاد آوری خود و من بر مزارم می آئی و زمانی می آید که حتی به خود زحمت یاد آوری نمی دهی و با تلاش ات نیز این یاد آوری میسور نمیشود، همچون پرنده ای که در افق دور میشود و تصویرش محو میشود. ما اما با هم بودیم و زمانی همدیگر را لمس کردیم. ما اما زمانی ورای جسمهایمان را کاویدیم. گمان میبرم ، همه چیز تمام شده است و این رؤیایی بیش نبوده، رؤیای بودن و لمس همدیگر، رؤیای زندگی و صدای باران، زندگی و رطوبت معطر باران، هنگامی که نسیم بهار قطراتش را بر گونه های افروخته ام می نشاند. این اما جاوید، بی آغاز بوده و بی پایان، این گرمای جاری، این هستی و این آگاهی. ای هست جاویدان، ای عشق، ای گرمای جاری و ای آگاهی بی زمان، هستی ام، لمس گرمای جاری در ورای نگاه شیرین ات، موهبتی عظیم است که در ورای نگاه عاشقانه ام، چیزی جز سپاس ای به اندازه هستی ام نیست. هستی نه به قدر زندگی ام، که گمان برده بودم بین تولد و مرگ محدود است. هستی ام عشق ایست که بر من روا داشتی و سپاس ام از این موهبت تنها به قدر زندگی ام نیست. - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/22ساعت 11 توسط صدای آشنا |
|
|
همراه آشنا وقتی آکنده از رقص شکوفه های بهاری گشتی و عطر عشقت هر روح عاشقی را مجنون ساخت و عقل رنجور را صدای روح نواز قهقهه های مستانه ات شیدا ساخت میدانم خود را پاره ای جدا از دیگران نمیبینی که آغوش پر مهرت از برای اشتیاق سوزان من زکات توست و زکات من ای روح آرام گشته و عاشق تنگ در آغوشم گیر که هزاره ها را در انتظار این لحظه ی ابدی گذرانده ام - صدای آشنا - |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/01/16ساعت 13 توسط صدای آشنا |
|
|
می آغازد و . . . . . . دل می تپد گرما ی عشقش را مینوازد و . . . . . . دل میسراید آواز عشقش را میتابد و . . . . . . دل میتابد رنگین کمان عشقش را دل می تپد میخواند و میتابد
– صدای آشنا – |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/11ساعت 13 توسط صدای آشنا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/29ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
- نیکوس کازانتزاکیس - |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/27ساعت 23 توسط صدای آشنا |
|
|
- نیکوس کازانتزاکیس - |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/23ساعت 19 توسط صدای آشنا |
|
|
چه کسی میتونه خودشو پیدا کنه ؟ تا حالا فکر کردی ؟ برای پیدا کردن باید اول گم کنی - شرط پیدا کردن گم کردنه - پس وقتی داری خودتو گم میکنی اونو یک برکت بدون چون یه قدم به پیدا کردن نزدیک شدی - یه قدم بیشتر به دونستن قدر و ارزش خودت نزدیک شدی - و وقتی خودتو پیدا کردی میفهمی عزیز ترین و پربها ترین دارائی رو داری. این البته در صورتیه که بشه به اون دارائی گفت. یه قصه: میگن یه روز یه تاجر ثروتمند دچار افسردگی شدیدی شده بود و با اینکه کلی دارائی داشت روستا به روستا میرفت تا یکی بتونه شور و سر زندگی رو به اون بده و اونو از این کسالت دائمی در بیاره. بالاخره به یه روستا رسید که مردم اونجا گفتن تنها یه نفر میتونه درد تو رو چاره کنه. اون اولش جدی نگرفت آخه دهها روستا رو رد کرده بود و همه ادعا کرده بودن ولی هیچ اتفاقی نیوفتاده بود. به خودش گفت خوب امتحانش که ضرری نداره اینم یدونه روش. مرد زیر درخت با حالت خاصی نشسته بود. مردم روستا بهش میگفتن ملا نصرالدین. مرد تاجر جلو رفت و داستانشو تعریف کرد و گفت آیا مردم راست میگن که تو چاره این مشکل منو داری؟ ملا گفت: مردم راست میگن. بعد پرسید اون کیسه که به سینه ات چسبوندی چیه؟ مرد گفت: این حاصل 30 سال تجارت منه و اگه تو مشکل منو حل کنی از این سکه های زر به تو میدم هر چی که بخوای. ملا یه جهش کرد و کیسه رو قاپید و پا به فرار گذاشت. مرد ابتدا باور نکرد اما وقتی به خودش اومد دید که گول مردم اونجا رو خورده و با ارزش ترین دارائی شو از دست داده پس با تمام توانش دنبال ملا دوید. ملا کوچه های روستا رو خوب بلد بود و خوب مرد نتونست به اون برسه. مردمی که دویدن مرد رو میدیدن به او میخندیدن ولی چون ملا رو میشناختن میدونستن که ملا مشکل مرد بیچاره رو حل میکنه. مرد تا سر حد مرگ از کرده ی خودش پشیمان بود و میخواست بزنه زیر گریه. آخه هیشکی به آسونی تاحا لا بزرگترین کلاه زندگیشو سرش نذاشته بود. اون بالاخره مجبور شد به همونجائی که بار اول ملا رو دیده بود بره تا اسبشو که اونجا بسته بود برداره. اون با تعجب دید که ملا اونجا راحت و آسوده نشسته مثل ساعتی پیش که اولین بار اونو دیده بود. مرد شروع کرد به فحش و فریاد و وقتی از نفس افتاد ملا گفت کیسه ات اونجا کنار درخته برو بردار. مرد باورش نمیشد ولی دید که ملا راست میگه. کیسه رو برداشت. این کیسه براش خیلی ارزشمند تر از بار اول بود. ملا پرسید: حالا چه حالی داری؟ آیا باز احساس کسالت و افسردگی میکنی؟ باز احساس میکنی زندگی پوچ و یکنواخته؟ مرد یه نگاه به خودش انداخت و دید که به اندازه تمام عمرش قلبش میزنه و تا این اندازه از داشتن اون ثروت احساس خوشبختی نمیکرده. مرد فهمید مردم آبادی راست میگفتن که اون ملا بهتر از هر کسی دوای درد اونو میونست. مرد پرسید: چه طور این کار رو کردید؟ و ملا گفت: من برای تو این امکان رو به وجود آوردم تا داشته هاتو از دست بدی؟ طوری که هیچ امیدی به دوباره داشتنش نداشته باشی و وقتی چیزایی رو که داشتی ازدست دادی تنها اون موقع بود که با بدست آوردن دوبارش فهمیدی چقدر چیز باارزشیه. والا در نظر من بین سکه های تو و ریگ زیر پایم هیچ فرقی نیست. – صدای آشنا – |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/17ساعت 20 توسط صدای آشنا |
|
|
بهشت يك مكان نيست سطحي ازآگاهي است - سري هارولد - |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/15ساعت 21 توسط صدای آشنا |
|
|
اگر همه چیز را محکوم کنی و هر لذت کوچک را سرزنش کنی و یک سرزنشگر بشوی، یک زندانی آنگاه همین زمین به جهنم تبدیل می شود ولی فقط برای تو کجا زندگی کردن بستگی به تو دارد موضوع تحول درونی تو است موضوع تغییر مکان نیست تغییر فضای درونی است با خوشی زندگی کن بدون احساس گناه با تمامیت زندگی کن با شدت زندگی کن و آنگاه بهشت دیگر یک مفهوم متافیزیکی نیست تجربه ی خودت است - ا شو - |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/11ساعت 22 توسط صدای آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیایی سکوت برای گفتن دارم و دنیایی فریاد برای سکوت عمری برای بودن در این لحظه و لحظه ای بوسعت چندین عمر چشمی برای دیدن و دلی برای تابیدن - صدای آشنا - |